محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1770

تاريخ الطبرى ( فارسي )

نصر بن اسحاق سلمى گويد : چنان بود كه قطبة بن قتاده سدوسى به ناحيه خريبه بصره هجوم مىبرد چنان كه مثنى بن حارثه شيبانى به ناحيه حيره هجوم مىبرد ، قطبه به عمر نامه نوشت و وضع خويش را خبر داد و گفت كه اگر عده كمى داشته باشد بر عجمان آنجا ظفر مىيابد و آنها را از ديارشان بيرون مىكند و چنان بود كه پس از جنگ خالد در رود زن عجمان اين ناحيه از قطبه بيمناك بودند . عمر به دو نوشت : نامه تو به من رسيد كه نوشته بودى بر عجمان مجاور خود هجوم مىبرى ، نكو كرده اى و توفيق يا بى ، به جاى خويش باش و ياران خويش را مراقبت كن تا فرمان من به تو رسيد . گويد : آنگاه عمر ، شريح بن عامر بنى سعدى را سوى بصره فرستاد و گفت : « در آنجا عقبدار مسلمانان باش . » و او به سوى بصره آمد و قطبه را آنجا نهاد و سوى اهواز رفت تا به دارس رسيد كه پادگانى از عجمان آنجا بود كه آن را بكشتند ، آنگاه عمر عتبة بن غزوان را فرستاد . عبد الملك بن عمير گويد : وقتى عمر عتبة بن غزوان را سوى بصره مىفرستاد به دو گفت : « اى عتبه ! ترا به سرزمين هند مىگمارم كه يكى از نواحى دشمن است و اميدوارم خدايت كمك كند و بر اطراف آن تسلط يا بى ، به علاء بن حضرمى نوشته‌ام كه عرفجة بن هرثمه را كه در خدعه و در جنگ دشمن ورزيده است ، به كمك تو فرستد ، وقتى آمد با او مشورت كن و حرمت كن و كسان را سوى خداى دعوت كن هر كه پذيرفت از او بپذير و هر كه دريغ كرد با ذلت و حقارت جزيه دهد و گر نه بى تأمل شمشير به كار است . در كارى كه به تو سپرده‌اند از خدا بترس ، مبادا دلت به تكبر گرايد و يارانت را با تو بد دل كند . تو صحبت پيمبر داشته اى و به سبب وى از پس ذلت ، عزت يافته اى و از پس ضعف نيرو گرفته اى و امير صاحب قدرت و شاه مطاع شده اى كه مىگويى و مىشنوند و فرمان مىدهى و فرمانت را اطاعت مىكنند ، چه نعمتى است اگر ترا بالاتر از آنچه هستى نبرد و با زير دستان گردنفراز نكند ، از نعمت نيز چون